تبليغاتX
ترنم عشق


ترنم عشق

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مباداکه ترک بردارد چینی نازک تنها یی من...


مرد وزن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .

آن ها عاشقانه يک ديگر را دوست داشتند.

زن جوان : يواش تر برو عزيزم . من می ترسم مرد جوان : نه .

 اين جوری خيلی بهتره

زن جوان : خواهش می کنم . من خيلی می ترسم

مرد جوان : خوب ولی بايد بهم بگی که دوستدارم

زن جوان : دوست دارم . حالا می شه يواش تر برونی

مرد جوان : منو محکم تربگير

زن جوان : خوب . حالا می شه يواش تربری

مرد جوان : باشه ولی به شرطی که کلاهايمنی منو برداری

و روی سر خودت بذاری ؛ آخه نمی تونم راحت برونم .

 اذيتم می کنه روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود:

برخورد موتور سيکلت باساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه که

به دليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد ؛يکی از دو سر نشين

زنده ماند و ديگری در گذشت

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود .. بدون اينکه زن

 جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ايمنی خود را بر سر او گذاشت

 و خواست تا برای آخرين باردوستت دارم را از زبان او بشنود و

خودش رفت تا او زنده بماند.

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 9 توسط | |

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند  با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم  بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 10 توسط | |

نارسیس(نرگس) دختر زیبایی بود که هر روز میرفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند. چنان شیفته خود میشد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد .
درجایی که به آب افتاد گلی رویید که نارسیس (نرگس) نامیده شد
وقتی مردم اوریادها الهه های جنگل به کنار دریاچه آمدند ودیدند که دریاچه آب شیرین به دریاچه ای سر شار از  اشکهای شور تبدیل شده اوریادها پرسیدند چرا می گریی؟؟؟ دریاچه گفت برای نارسیس میگریم اوریادها گفتند آه شگفت آور نیست که برای نارسیس میگریی وادامه دادند هرچه بود با آنکه همه ما همواره در جنگل در پی او می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایش را تماشا کنی .
دریاچه پرسید مگر نارسیس زیبا بود؟ اوریادها شگفت زده پاسخ دادند چه کسی می تواند
بهتر از تو این حقیقت را بداند هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست دریاچه مدتی ساکت ماند و سرانجام گفت من برای نارسیس میگریم اما هرگز زیبای او را ندیده بودم برای نارسیس میگریم چون هر بار که به رویم خم میشود تا خود را در من ببیند من میتوانستم در چشمانش باز تاب زیبایی خود را ببینم

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 10 توسط | |


من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه
امتحان وقتى چشمم به سوال آخر
افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً
قصد شوخى کردن داشته است.
سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده
را نظافت می‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى
بلند قد، با موهاى جو گندمى و
حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از
کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را
بی‌جواب گذاشتم. درست قبل
از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد
سوال کرد آيا سوال آخر هم
در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود
با آدم‌هاى بسيارى ملاقات
خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته
توجه و ملاحظه شما می‌باشند،
حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و
سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام


نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 11 توسط | |

روزی مردی خواب عجیبی دید. او در خواب دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنان می نگرد هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را درون جعبه ای می گذارند.
مرد از یکی از فرشته ها پرسید: شما چه کار می کنید؟!
فرشته در حالی که نامه ای را باز می کرد گفت:
اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را از پیک ها
تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشته ها را دید که کاغذهایی را داخل
پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شما چه کار می کنید؟!
یکی از فرشتگان با عجله پاسخ داد: اینجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمت های خداوند و خبر مستجاب شدن دعاها را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب ازفرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب
شده باشد، باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار اندکی جواب می دهند.
مرد پرسید: مردم چگونه باید جواب بفرستند؟!
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است فقط کافیست بگویند:
خدایا شکر 
 
نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 16 توسط | |

برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 16 توسط | |

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 12 توسط | |

 

یکی بود یکی نبود
شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است.آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود آن شخص وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت
پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟

ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:
آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.
از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند..به درد و دلشان می رسد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند..یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارها نیست!!!بیایید و این مرد را پس بگیرید 

وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت :
((با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی ...خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند))

 

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 16 توسط | |

 

خدایا ...

مرا  متبرک  گردان  تا عشق

ورزیدن  و  خندیدن  را بیاموزم

بیاموزم  به  همه،حتی

کسانی  که مرا  درک  نمیکنند  یا  با  من

مرا  رنجانده اند بدی کرده اند و

عشق  ورزم

مرا  بیاموز تا  در همه

موقعیت ها و شرایط  زندگی  بخندم  وبدانم

در  هر  آنچه  روی  میدهد

نیکی  نهفته است

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 11 توسط | |

*********************************************

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."

 پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

 پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

*********************************************

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 10 توسط | |

می‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌ای‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را در‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كنی. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌های‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌دانی. حتی‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم و تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بينی‌ و می‌دانی كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌دانی‌ كدام‌ فكر روی‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ می‌رود. تو هر شب‌ خواب‌های‌ مرا تماشا می‌كنی، آرزوهايم‌ را می‌شمری‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ می‌گيری. تو می‌دانی‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكی‌های‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را می‌دانی‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داری‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبری‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد. تو می‌دانی، تو بسيار می‌دانی...خدايا می‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌ای‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌ای... پس‌ منتظر می‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌ای‌ برايم‌ بياورد.
نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 9 توسط | |

 

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 11 توسط | |

يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي‌گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.
اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. 
 

 

لطفا بقیه داستان  را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 13 توسط | |

آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده اي رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فكر كن
هیچكس را تمسخر مكن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

به شرر و دشمنی كسی راضی مشو
تا حدی كه می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما
كسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هركس و هرچیز مطمئن مباش


فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی


راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی


نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 12 توسط | |

 

 

حلول ماه مبارک رمضان

ماه میهمانی خدا

ماه خیر و برکت

بر شما دوستان خدا مبارک

موقع عبادت مارو از دعای خیرتون بی بهره نذارید

 

 

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 10 توسط | |

 

"شكيبا باش ....

اثر انگشت خدا در تمام اتفاقات مشهود است"

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 11 توسط | |

 

عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن

خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی

پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها

این سال دیگه میریم راهنمایی . دو سال دیگه میریم دبیرستان .

 یکسال دیگه دیپلم و

مدام این جمله روی زبونمون بود .

وقتی بزرگ شدم ... وقتی بزرگ شدم ...

با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آروز میکردیم ...

چقدر آرزو داشتیم .

دنیا دنیا امید

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 13 توسط | |

    *********************

صبر کن خدا بزرگه دل من

یه روزی همون که میخواستی میشه

یه روزی همون خدای مهربون

واسه مرغ آرزوت پر میکشه

 دل من تو تنها نیستی

 نگو از تنهایی ودلواپسی 

  قصه های غصه هات تموم میشه

 

               صبر کن یه روز / یه جایی / یه کسی

 

صبر کن دنیا کوچیکه دل من

 یه روزی بهار میشه این خزون

 

            دل من چشماتو واکن وببین

 

 ستاره میاد رو بوم آسمون

 یکی هست که توروباورمیکنه

 یکی هست که غصه هاتو فهمیده

 یه روزی دستاتوآروم می گیره

 

           یه جوری راهو بهت نشون میده  

 

 دیگه تنها نمی مونی دل من

نگو تنهایی و دلواپسی 

قصه های غصه هات تموم میشه      

         

        صبر کن یه روز / یه جایی / یه کسی

               

نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 19 توسط | |

 

همیشه یادت باشه :

"دنبال چیزی باش که یار خاطرت باشه نه بار خاطرت."

و دیگر اینکه

"مواظب ترک سد باش که اگه بشکنه وباز بشه دیگه با هیچ قدرتی نمیتونی جلوشو بگیری."

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 13 توسط | |

 

دو روز مانده بود به پایان جهان ! تاز ه فهمید هیچ زندگی نكرده است، تقویمش پر شده و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد، آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. وقت می خواست. وقت اضافه ! داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را بهم ریخت. خدا اما باز هم سكوت كرد. جیق زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده را دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش شكست و گریست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت : بقیه در ادامه مطلب  


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 11 توسط | |

   

گاهي شرايط

بي درمان چاره به نظر مي رسند! 

آن فرشته كه در كنار توست را

از ياد نبر!

صد چهره دارد

هزاران نام!

برخيز

قدم بردار!

به فرشته يي كه در كنار توست،

اعتماد كن !

 

                                             " مارگوت بيكل "

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 20 توسط | |

         ***********************************************************

روز قسمت بود . خدا هستی را قسمت کرد. خدا گفت چیزی از من بخواهید.هر چه باشد به شما خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده مهربان است.

و هر که امد و چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن , دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه بزرگی خواست و یکی چشمان تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی اسمان را.

در این میان کرم کوچکی جلو امد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم . نه چشمانی تیزو نه جثه بزرگ. نه بالی و نه پایی . نه اسمان و نه دریا.تنها کمی از خودت , تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد . نام او کرم شب تاب شد.
و خدا گفت : ان که نوری با خود دارد بزرگ است , حتی اگر به اندازه ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.

زیرا از خدا جز خدا نباید خواست.

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی . وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا ان را به کرمی کوچک بخشید .

           ***********************************************************

نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 10 توسط | |

 

همیشه برا کسی بخند که می دونی به خاطر تو شاد میشه واسه کسی گریه کن که

 می میدونی وقتی غصه داری و اشک می ریزی برات اشک می ریزه...

 برای کسی غمگین باش که درغمت شریکه...عاشق کسی باش که دوست داره...

از کسی که دوسش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست

نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن!

 چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه.

نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 23 توسط | |

******************************************************************************

لازم نیست همیشه قهوه را تلخ بخوریم لازم نیست همیشه نامهربانی ها را به یاد داشته باشیم . لازم نیست همیشه زندگی را سیاه ببینیم. لازم نیست همیشه سلام کنیم.

اری ما میتوانیم قهوه را شیرین بخوریم مهربانی ها را به یاد داشته باشیم زندگی را رنگی ببینیم اما لازم نیست همیشه سلام کنیم.میتوانیم خداحافظی کنیم از زشتی ها از بدی ها از ناملایمات. و لازم نیست همیشه بخواهیم زندگی را زیبا بببینیم چون زندگی تشکیل شده از حوادث از مشکلات از سختی ها و.... ما میتوانیم سعی کنیم تلاش کنیم تا زندگی را زیبا ببینیم. لازم نیست ادعای دوست داشتن کنیم وقتی دوست نداریم. ما میتوانیم زندگی را از دریچه خاک خورده نبینیم. ما میتوانیم زندگی را از دریچه حقیقت بینیم

********************************************************************

نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 22 توسط | |

 
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 22 توسط | |

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد ...

كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد .

نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : .....لطفا بقیه را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 10 توسط | |

مسافر! كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: ... بقیه را در ادامه مطلب بخونید


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 18 توسط | |

از من ميپرسيد كه چگونه ديوانه شدم. چنين روي داد: يك روز، بسيار پيش از آنكه خدايان بسيار به دنيا بيايند، از خواب عميقي بيدار شدم و ديدم كه همه نقابهايم را دزديده اند. همان هفت نقابي كه خودم ساخته بودم و در هفت زندگيم بر چهره مي گذاشتم. پس بي نقاب در كوچه هاي پر از مردم دويدم و فرياد زدم ُ دزد، دزد، دزدان نابكار. ُ مردان و زنان بر من خنديدند و پاره اي از آن ها از ترس من به خانه هاي شان پناه بردند.هنگامي كه به بازار رسيدم، جواني كه بر سر بامي ايستاده بود فرياد بر آورد ُ اين مرد ديوانه است. ُ من سر بر داشتم كه او را ببينم؛ خورشيد نخستين بار چهره برهنه ام را بوسيد. نخستين بار خورشيد چهره برهنه مرا بوسيد و من از عشق خورشيد مشتعل شدم، و ديگر به نقابهايم نيازي نداشتم. و گويي در حال خلسه فرياد زدم ُ رحمت، رحمت بر دزداني كه نقابهاي مرا بردند. ُ
چنين بود كه من ديوانه شدم. و از بركت ديوانگي هم به آزادي و هم به امنيت رسيده ام؛ آزادي تنهايي و امنيت از فهميده شدن، زيرا كساني كه ما را مي فهمند چيزي را در وجود ما به اسارت مي گيرند. ولي مبادا كه از اين امنيت، زياد غره شوم. حتي يك دزد هم در زندان از دزد ديگر در امان است
نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 13 توسط | |

 

بیا خط بکش بر سکوت دلم

بیا بغض این ابررا پاره کن

بیا یک سفر پابه پایم بیا

سکوت دلم را بیا چاره کن

بیا خسته ام از شب و گریه ها

از این قصه تلخ و بی انتها

 بیاخط بکش بر سکوت دلم

هنوز فرصتی هست اما بیا

رها کن سکوتی رو که بین ماست

بیا لحظه لحظه منو تازه کن

که من زنده می شم به لبخند تو

بیا عشقتو با دل اندازه کن

بیا عاشقم باش و باور بکن

که با تو کسی غصه هامو ندید

هنوز اول راه خوشبختیه

بیا آخر این ترانه رسید.

 

نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 13 توسط | |

 

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 19 توسط | |


Design By : Night Skin